تبليغاتX
توهم

من اين روزها سرم خيلي شلوغ است،

مي‌روم و مي‌آيم

اين‌جا و آن‌جا

و در هر دو جا همه‌چيز تكراري‌ست،

اين‌جا زندگان آرزوي مرگ دارند،

آن‌جا مردگان آرزوي زندگي!

و همه‌ي اين‌ها طنزي‌ست

كه جز من كسي به آن نمي‌خندد!

و من خنده كنان مي‌روم و مي‌آيم،

اين‌جا و آن‌جا

بي‌آن‌ كه آرزوي مرگ بكنم، يا زندگي،

من خود مرگ و زندگي‌ام!

من تضادي هستم بين مرگ و زندگي،

شايد هم تناسبي!

من محلولي از مرگ و زندگي‌ام،

-بي‌آن كه بدانم كدام حلال است و كدام حل شونده!-

من شاد و بي‌خيال مي‌روم و مي‌آيم،

اين‌جا و آن‌جا

و اين‌جا از من التماس مي‌كنند

تا به زندگي‌ ترحم آميزشان پايان دهم،

و آن‌جا از من متنفرند،

كه گوهر زندگي‌شان را گرفته‌ام!

و تمام اين‌ها فقط طنزي‌ست،

كه جز من كسي به آن نمي‌خندد!

با اين حال من سرم شلوغ است؛

خنده زنان اين‌جا زندگي مي‌گيرم،

و مي‌گذارم آن‌جا به من نفرت بورزند!

من ديواري  بين مرگ و زندگي نيستم،

من حتي پلي بين اين‌جا و آن‌جا هم نيستم،

من هردويشان‌ام.

من خود ترسم.....

چه در كابوس‌هاي اين‌جا

و چه در بيداري‌هاي آن‌جا،

و ترس نه مرده است نه زنده،

فقط احساسي‌ست كه مي‌‌آيد و مي‌رود،

اين‌جا و آن‌جا !

پس چه مرده‌اي چه زنده،

بي‌خيال و سرخوش گشت بزن،

و ساعت‌ها با خودت – بي هيچ دليلي – بلند بخند،

چرا كه وقتي ذهنت آرام مي‌شود،

و خاليِ خالي،

آن وقت سايه‌اي گوشه‌ي ذهنت مي‌لغزد،

و افكارت را آرام مي‌لرزاند،

و اين همان ترس است.....

 

هرچند من اين روزها سرم خيلي شلوغ است،

مي‌روم و مي‌آيم،

اين‌جا و آن‌جا

اما هميشه براي يك نفر ديگر جا هست........!

 

+ نوشته شده در دوشنبه 16 اسفند1389ساعت 8:36 قبل از ظهر توسط جنایتکار |


جامي از خون ناب سر مي‌كشم..... باز مست كرده‌ام. مست از بوي خون و مرگ و جنون. غرق شده‌ام. در توهم و ترس و نفرت. اما نمي‌ترسم. نه ديگر نمي‌ترسم.

نمي‌ترسم چون ديگر نمي‌توانند مرا محصور كنند..... تماشايشان مي‌كنم همچنان كه قفل بر اين قفس مي‌زنند و باز قفل مي‌زنند و من خنده كنان از بيرون قفس به مسخره مي‌گيرمشان. هرچقدر قفل بزنند و ميله‌ها را محكم‌تر كنند فرقي ندارد. من قدرتم. قدرت مطلق. آن قدر راحت از لاي انگشتانشان سر مي‌خورم كه باورشان نمي‌شود.....مرا ديگر هيچ چيز جلودار نيست...... حتي مرگ!

باز مي‌‌نوشم و باز مست مي‌كنم و باز غرق مي‌شوم........ آري فطرت را باور دارم، اما من از روز ازل فطرتي نداشته‌‌ام! من خود قدرتم.... خود ترس! كشتن آدم‌ها برايم لذت است..... خب، لذتي گناه‌آلود! و من غرق مي‌شوم در گناه و مست مي‌شوم از لذت!!

من در هيچ چاهي فرو نمي‌روم! من خود چاهم!

من حرامزاده‌اي هستم حاصل از عشق بازي مرگ و جنون! من خود خود خود وحشت هستم...!

جنايتكار برگشته...... نه. جنايتكار هيچ‌وقت نرفته بود كه بازگردد. من هميشه با تو بوده‌ام..... كافي‌ست نيمه شب‌ها كه از خواب مي‌پري لحظه‌اي سكوت كني، آن‌وقت نگاه خيره‌ام را كه بر چشمان هراسانت قفل شده احساس ميكني..... و اگر كمي بيشتر گوش فرادهي، صداي خنده‌هاي يواشكي‌ام را – كه به بيچارگي‌ات ميخندم – به وضوح مي‌شنوي.....

باز مي‌نوشم و مي‌نوشم و مي‌نوشم.... و غرق مي‌شوم در مستي.....!

 

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه 16 شهریور1389ساعت 3:55 قبل از ظهر توسط جنایتکار |


* چيزي كه مي‌خواستم:

- تحصيلات: ديگه حداقل دكترا

- علائق: يه زندگي آروم،يه گوشه‌ي دنج، سكوت، يه روح پاك و يه وجدان آسوده.

- رنگ مورد علاقه: آبي

- غذاي مورد علاقه: زرشك پلو

- حيوان مورد علاقه: كوآلا

و دست آخر يه انسان معقول و معمولي.

* چيزي كه هستم:

- تحصيلات: دانشگاهي نبود كه ما رو تو رشته‌ي جنايتكاري فارغ‌التحصيل كنه وگرنه تا الان پروفسورا داشتيم.

- علائق: از همه چي متنفرم!

- رنگ مورد علاقه:آبي، پس چرا چيزاي دور و برم همه خاكسترين؟

- غذاي مورد علاقه: زرشك پلو ولي كيه كه برام درست كنه!

- حيوان مورد علاقه: كوآلا - به خاطر ۲۲ ساعت خواب توي شبانه روز ستايشش مي‌كنم.

و دست آخر يه بدبخت كه حتي جنايت‌هاش هم بي‌هدفن.....

 

پ.ن:اصلا اينايي كه گفتم به تو چه؟ 

+ نوشته شده در سه شنبه 21 اردیبهشت1389ساعت 4:57 بعد از ظهر توسط جنایتکار |


لباس‌ها را پرت مي‌كنم گوشه‌ي اتاق، مي‌روم كه بخوابم - انگار سايه‌اي مي‌گذرد از كنارم، سايه‌اي با چشم‌هاي رنگي. برمي‌گردم. نهيب مي‌زنم بر قلبم: "چيزي نيست". و افكارم را دوباره مي‌چپانم توي مغزم تا فردا صبح برسم بهشان. دراز مي‌كشم. چيزهايي را مي‌بينم كه نه مي‌خواهم ببينمشان و نه مي‌توانم بگويمشان. چشم‌هايم را مي‌بندم و سرم را مي‌گيرم ميان دو دستم. فريادهايي بي‌امان، فريادهايي واقعي‌تر از آن‌كه خيالي باشند و خيالي‌تر از آن‌كه واقعي باشند. خون. مرگ. جنون. مي‌ترسم. من اين روزها خيلي مي‌ترسم. اين روزها دنيايم عوض شده. چيزي را به نام زندگي نمي‌شناسم. سايه‌هايم لپ‌هاي سرخ دارند. مي‌توانم بشنوم زمزمه‌هايشان را. گاهي مي‌خزند توي كمد و وادارم مي‌كنند مثل بچه‌ها فرياد بكشم و بگويم يك هيولا توي كمد است......اما اين‌ها هيولا نيستند، اين جا هيولا من هستم، و آنها كه مي‌خزند توي كمد، قرباني.....! اين‌جا زندگي برعكس است. كابوس‌هاي من در بيداري‌ست......شايد هم خواب‌هايم واقعي هستند......نمي‌دانم. فقط مي‌دانم كه از سايه‌ها مي‌ترسم، چه قرباني باشند چه هيولا. سايه‌هايي كه زل مي‌زنند توي چشمانم؛ و من از طرز نگاه كردنشان متنفرم. توي نگاهشان برقي‌ست، برق زندگي! چيزي كه در چشمان من نيست، اما اين منم كه زنده‌ام، آن‌ها مرده‌اند.....چشم‌هايشان نبايد برق بزند....نه نه نه نه نه! دارم ديوانه مي‌شوم. اين روزها ديگر قدرتي ندارم. مي‌‌ترسم. از برق نگاه مرده‌ها. از سايه‌هايي كه فرياد مي‌كشند و خونشان همه جا را سرخ كرده. از چاقو! اين روزها حتي از دست‌هايم هم مي‌ترسم و فقط يك كلمه در مغزم زنگ مي‌زند....... انتقام! نه انتقام از كسي، بلكه انتقامي كه كساني دارند از من مي‌گيرند. اين سايه‌ها.......... كمك!

 

پي نوشت: چقدر دلم براي خوابيدن تنگ شده، و سايه‌هايي بدون چشم‌هاي رنگي.

+ نوشته شده در یکشنبه 12 اردیبهشت1389ساعت 4:18 بعد از ظهر توسط جنایتکار |


تازگي‌ها از تنهايي مي‌ترسم،

و كابوس‌هايم پر از خون و مرگ و جنون است،

انگار اين توهم پاياني ندارد،

اين همه رنج

اين همه تاريكي

اين همه تنهايي......

 

من از تنهايي مي‌ترسم!

 

تنهايي گاه پاورچين پاورچين مي‌آيد،

و در دل تاريكي گلويت را مي‌گيرد

نه اميدي

نه قدرتي براي فرياد،

تنها بايد خودت را گوشه‌اي مچاله كني

و بي‌صدا اشك بريزي

و آرزو كني كاش مرگ به سراغت بيايد......

اما اين روزها مرگ هم مرا رها كرده

در تنهايي.........

 

تنهايي،

من از اين واژه مي‌ترسم!

 

تنهايي عميق‌ترين واژه است،

واژه‌اي كه شب‌ها بيدار نگهت مي‌دارد

مجبورت مي‌كند در توهم فرو بروي

و با تو تا سرزمين جنون همراهي مي‌كند،

با نفس‌هايت عشق‌بازي مي‌كند

و قبل از آن كه چيزي بفهمي تو را در اختيار دارد.....

 

هاي! تنهايم نگذار!

من از تنهايي مي‌ترسم.......!

+ نوشته شده در یکشنبه 22 فروردین1389ساعت 6:23 بعد از ظهر توسط جنایتکار |


ترس حقیقی را زمانی احساس کردم

که مرگ هم مرا از خودش طرد کرد.

+ نوشته شده در پنجشنبه 3 دی1388ساعت 2:17 بعد از ظهر توسط جنایتکار |


اين روزها فرصتي ندارم،

نه براي سخن گفتن

نه براي سخن شنيدن.

 

اين روزها هر چه داشتم از دست داده‌ام،

حتي نفرت!

حتي لذت!

حتي خون!

حتي جنون!

حتي خودم را!

و تنها سايه‌اي از من مانده،

سايه‌اي محو از كينه‌هايي قديمي،

و ترسهايي جديد.

كينه از آدم‌هايي كه نمي‌شناسمشان،

و ترس از چيزهايي كه وجود ندارند.

 

اين روزها عجيب شده‌ام،

ساعت‌ها دور اتاق مي‌چرخم،

شايد هم اتق دور من!

و نمي‌دانم با اين همه فشار چه كنم،

فشار اينكه چرا چيزي براي فشار آوردن به من،

وجود ندارد!

و به اندوه‌هايم مي‌انديشم

اندوه از دست رفتن خودم.

براي خودم سوگواري مي‌كنم

و براي آمرزشم دعا مي‌خوانم،

شايد كه بخشيده شوم!

 

اين روزها حسابي سردرگم هستم،

و چنان خسته‌ام كه گاهي فراموش مي‌كنم

بايد نفس بكشم!

و گاه كه دلم براي خودم،

-براي خودم، نه جنايتكار-

تنگ مي‌شود،

رو به روي آيينه مي‌ايستم

و با تصوير روح مُرده‌ام،

حرف مي‌زنم.

و گاه شبها تا صبح تنهايي ام را در آغوش مي‌كشم

و او را كنار خودم مي‌خوابانم،

تا تنها نباشم.

و گاه هم با سايه‌ها سخن مي‌گويم،

شايد هم با كيبورد!

چه فرقي.......؟

 

هاي! چراغ را خاموش نكن!

تاريكي از من مي‌ترسد.....

+ نوشته شده در پنجشنبه 2 مهر1388ساعت 3:7 بعد از ظهر توسط جنایتکار |


و حوصله‌اش از دستم سر رفت،

از آن همه خون خسته شده‌بود،

مي‌خواست فرياهايم را بشنود

و اشك‌هايم را ببيند،

پس مرا ميان چنگال‌‌هايش گرفت،

و مرا با خود برد........

 

 

مرا با خود به جاهايي برد و چيزهايي نشانم داد

كه مطمئنم يادشان حتي در گور نيز رهايم نمي‌كند،

و مرا به بدترين شكنجه‌ها، شكنجه داد........

اما من نه فرياد كشيدم و نه اشك ريختم،

بيچاره نمي‌دانست مدتهاست قدرت اشك ريختن ندارم،

و گرنه ساعتها به حال قربانيانم اشك مي‌ريختم،

و نمي‌دانست فرياد زدن را از ياد برده‌ام،

كه اگر اينطور نبود

به حال خودم، خنده‌هاي تصنعي‌ام،

و براي آوارگي‌هايم،

تا ابد فرياد مي‌كشيدم.

 

 

هر كاري كه توانست براي آزار دادنم كرد،

اما بعد......

حوصله‌اش دوباره سر رفت،

و اينبار ديگر مرا رها كرد،

ميان موجي از خون،

و سرماي مرگ.....

به خيال خودش به زودي مرگ به سراغم مي آمد،

اما هرگز اينطور نبود،

مرگ با من پيماني ابدي داشت،

پس او مرا ترك كرد،

آري، زندگي تنهايم گذاشت،

و مرگ از من گريخت.

 

 

و من كه زندگي فلاكت بارم همه‌ي دارايي‌ام بود،

به ناگاه همه چيزم را از دست دادم؛

و ميان مرگ و زندگي معلق مانده‌ام،

عجيب است........

مدتي‌ست كه فرياد ميكشم،

و اشك مي‌ريزم.

اما حسي ديگر را نيز تجربه كرده‌ام؛

آزادي مطلق!

رها بودن ميان مردگان و زندگان!

زندگي تركم كرده و مرگ سراغم را نمي‌گيرد،

ديگر به چيزي وابستگي ندارم،

و از چيزي متنفر نيستم،

من تنها به خودم تعلق دارم!

 

ديگر از آنهايي كه به من بدي كرده‌اند،

انتقام نخواهم گرفت.

و به آنهايي كه دوستشان داشته‌ام،

محبت نخواهم كرد.

اكنون من همه چيز را از دست داده‌ام،

و ديگر نمي‌خواهم چيزي بدست بياورم،

جز قدرت!

من برگشتم،

و اينبار –مطمئناً- قدرتمند تر از پيش.......

دوباره روي پاي خودم مي‌ايستم،

ديگر نيازي به خنده‌هاي مصنوعي ندارم.

من حالا به معناي واقعي كلمه،

جنايتكارم.

 

 

و اين حقيقت تلخي‌ست

كه در گذشته انكارش ميكردم.

چه تلخ چه شيرين،

حقيقت همين است:

جنايتكار، برگشته..........     

+ نوشته شده در سه شنبه 30 تیر1388ساعت 6:49 بعد از ظهر توسط جنایتکار |


و مي‌شنوم صداي قدم‌هاي آهسته‌اش را

كه شاهوار ميان گورها قدم مي‌زند،

ارباب مرده‌ها!

هيچ مرده‌اي سر نمي‌جنباند،

و همه‌ي مرده‌ها هزاران بار خوشحال مي‌شوند

كه نمي‌توانند نفس بكشند......!

و من اين لحظه‌ها را ديده‌ام،

لحظه‌اي كه دنيا از حركت باز مي‌ايستد،

قلب هايي كه از حركت ايستاده‌اند،

طعم تلخ عذاب را باز احساس مي‌كنند؛

و تا مغز استخوان‌هاي پوسيده‌شان مي‌سوزد؛

و احساس مي‌كنند كاسه خالي چشمانشان آتش گرفته،

و تا مغز نيمه تجزيه شده‌شان را آتش مي‌زند.

آنان بي‌حركت آرميده‌اند،

گويي بسترشان قطعه‌اي از بهشت است،

در حالي كه ميان آتش و درد دست و پا مي‌زنند.

و تو نديدي،

ارباب كه از آنجا رفت،

مرده‌ها با همه وجود ضجه مي‌زدند،

كمك مي‌خواستند.

مرده‌ها نمي‌توانستند دوباره بميرند،

و چه عذابي بالاتر از اين؟!!

و من مي‌گويم آنچه را كه تجربه كردم،

سرماي قدمهايش در ميان تاريكي هولناك ترس......

و من نمي‌دانستم چه كنم.......

بايد رهايي مي‌يافتم...........

و سرانجام معامله‌اي!

من جايم را با ارباب مرده‌ها عوض كردم.......

با مرگ........

مرگ از شنيدن ناله‌هايشان خسته شده بود،

و من مشتاق!

و حالا اين من هستم كه در قبرستان قدم مي‌زنم،

مرده‌ها آتش مي‌گيرند،

اما تكان نمي‌خورند.

و من ساعتها عذابشان مي‌دهم.

با دستهاي خودم تكه تكه‌شان مي‌كنم،

و از پاشيدن استخوانهاي پوسيده‌شان به هر طرف،

لذتي وصف ناشدني مي‌برم.

و اينكه آنها التماسم مي‌كنند،

اما من هرگز دلم نمي‌آيد يكي از آنها را دوباره بكشم.....

نمردن و عذاب كشيدن تا ابد!

 

* * * * *

هول نشو!

اگر نيمه‌شبي گذرت به قبرستان افتاد،

لبهايت را ببند و گوش فرا ده.

مي‌شنوي صداي قدم‌هاي آهسته‌ام را،

كه شاهوار ميان گورها قدم مي‌زنم.

مراقب خودت باش!

شايد روزي من هم از اين پست خسته شدم!

+ نوشته شده در شنبه 26 اردیبهشت1388ساعت 6:34 بعد از ظهر توسط جنایتکار |


اولين بار كه دست به خودكشي زدم،

تنها انگيزه‌ام تجربه‌ي مرگ بود،

فكر مي‌كردم ارتفاع بايد براي كشتنم كافي باشد،

پس از بالاي بلند پروازترين هواپيما،

خودم را به زميــن پرت كردم.

من اما نمردم!

 

انديشيدم كه چاقو مي‌تواند كارساز باشد،

در ميان خيابان‌هاي تجريش،

قلبم را از سينه بيرون كشيدم.

لعنتي در دستم تند تند مي‌تپيد.

من اما نمردم!

 

گفتم شايد مسلسل راه چاره‌ي بهتري باشد،

و در ميان التماس‌هاي ديگران،

خود را به گلوله بستم،

و اتاقم با خون خودم رنگ آميزي شد،

و تكه‌هاي بدنم را ديدم كه همه‌جا پخش شدند.

من اما نمردم!

 

به اين نتيجه رسيدم كه اسيد جواب منفي نمي‌دهد،

حوضچه‌اي از اسيد درست كردم

و با اميد به داخلش شيرجه زدم.

كرال پشت، كرال سينه،

تا مغز استخوان‌هايم سوخت.

من اما نمردم!

 

مطمئن شدم كه بهتر از سوزاندن پيدا نمي‌شود،

پس خودم را سوزاندم،

چشمهايم آتش گرفت،

طنين جلز و ولز مغزم را در گوشم مي‌شنيدم،

و فريادهايي كشيدم كه تا عمر دارم

از يادم نخواهند رفت.

من اما نمردم!

 

حدس زدم ديگر غرق شدن كه صد در صد است،

خزر كه خوب نبود،

به خليج فارس رفتم،

و در يكي از عمق‌هاي كيلومتري‌اش،

خودم را غرق كردم.

مكاني براي نفس كشيدن نبود،

و ريه‌هايم از شدت بي‌هوايي منفجر شدند.

من اما نمردم!

 

شك نداشتم كه با له شدن زير يك تراكتور ديگر به آرزويم مي‌رسم،

و در ميان اتوبان دراز كشيدم،

و الآن صد سال است كه من اينجا دراز كشيده‌ام،

و از شدت رفت و آمد اوتومبيل‌ها،

همرنگ اسفالت شده‌ام.

من اما نمرده‌ام!

 

ديگر دارم به اين نتيجه مي‌رسم

كه بهتر است بلند شوم،

و به زندگي‌ام برسم.

هي، شما! چرا جيغ ميكشي؟!!

من كه اسفالت نيستم!

+ نوشته شده در یکشنبه 13 اردیبهشت1388ساعت 4:34 بعد از ظهر توسط جنایتکار |


·      گفته بودي برايم خواهي مرد، اما هرگز باور نمي‌‌كردي خودم تو را بكشم!

 

·      شنيده‌اي كه مي‌گويند: كمال همنشين در تو اثر دارد؟ راست مي‌گويند! بارها به مرگ گفتم از همنشيني با من دست بردار! نمي‌بيني چقدر خشن شده است؟!!

 

·      چاقويي خوني، چشمي از حدقه بيرون آمده، يك عالم لكه خون، سري قطع شده، انگشتي بريده، يك ماهي فاسد، يك مسلسل (هر چند گلوله‌هايش تمام شده)، يك تخت خواب كه يك جسد –جسد تو- به آرامي روي آن خوابيده است، و يك ميز كه قلب سرخت روي آن قرار دارد. اي واي.....! اتاق خوابم چقدر بهم ريخته شده!

 

·      ديشب مرگ با موبايلم تماس گرفت تا قرار دادمان را تمديد كنيم. بعد از كلي چونه زدن، قرار شد تا 115 سال ديگر به سراغش نروم!

 

·      كنار جسدت زانو زده‌ام. چند روز ديگر تولدت است. به ياد خاطرات بچگي مي‌افتم. روز تولد 4 سالگي‌ات و آن همستر خوشگل..! تو از آن خوشت نيامد. آخر من دلم نيامده بود دست‌هاي كوچولويش را تكه تكه نكنم! اما حالا خوب مي‌دانم تو از چه بدت مي‌آمد. بريدن دست به كلاست نمي‌خورد. قول مي‌دهم جبران كنم. اين بار همستري را به تو مي‌دهم كه چشمهايش را بيرون كشيده باشم!

 

·      تو در تمام زندگي‌ كوتاهت از عشق حرف مي‌زدي، اما من خوب حقيقت رامي‌دانم؛ عشق يعني: عمر شادي قطع!

+ نوشته شده در پنجشنبه 20 فروردین1388ساعت 3:8 بعد از ظهر توسط جنایتکار |


هفت سين خون آشامي:

 * به منظور نزديك شدن به سال نو، ما هفت سيني را به شما پيشنهاد مي‌دهيم كه البته متعلق به قشر خون‌آشامان جوان است.

1-   ساطور (هرطور راحتيد، بچه، بزرگ، هر دو براي تكه تكه شدن خوبند.)

2-   سيخ (به سيخ كشيدن هم روش خوبي‌ست.)

3-   سلاح (سرد يا گرم، به سليقه و ميزان وحشي‌گري‌تان بستگي دارد.)

4-   سوخاري (بسته به ميلتان، معده، روده، قلب. سفارش هم مي‌پذيريم.)

5- سس ( بسته به ميلتان، خون، مغز له شده و كمي نمك، انگشت- خصوصا دست- سفارش نمي‌پذيريم، خودتان درست كنيد.)

6-   سر قطع شده ( به صورت سوخاري و با سس ميل كنيد)

     - صندلي.... (ببخشيد، هم با "ص" بود هم بي‌ربط.)

سين آخر را خودتان انتخاب كنيد. اصلا به ما چه.

پيشنهادات ما:

سگ سر و ته شده (مي‌تواند نقش سنبل را بازي كند- به شرط با ادب بودن)

سم اسب (براي قطع كردن سم اسب از ساطور استفاده كنيد تا هفت‌ سين‌تان، هفت سين باشد.)

سمندر پخته با سالاد كرم خاكي (از سبزي پلو با ماهي هم خوشمزه‌تر است هم پر تحرك‌تر. البته اگر كرم‌ها را زنده زنده بخوريد)

سوسك ( به جاي ماهي. خيلي بهتر از آن قرمز‌هاي مسخره در آب دست و پا مي‌زند، خودم امتحان كردم.)

سارا (دختر همسايه‌مان. هرطور دلتان مي‌خواهد، فقط بخوريدش تا من خلاص شوم.)

و دست آخر سريال يوزارسيف كه خودش صد مرتبه از سيخ و ساطور و سارا هم بدتر است.

پي نوشت: اگر چيز ديگري به ذهنتان رسيد، بي‌خودي به خودتان فشار نياوريد، پيشنهاد نمي‌پذيريم. هفت سين سون‌آشامي (ببخشيد، خون‌آشامي) همين‌ها است و بس!

پي‌ نوشتِ پي نوشت:"ما" منظور اتحاديه‌ي "ه.خ.س" (همه خون آشام‌هاي سنگدل) است.                               

                                                        سال نو مبارك!!

+ نوشته شده در جمعه 23 اسفند1387ساعت 8:56 قبل از ظهر توسط جنایتکار |


"شكنجه"

 نمي‌دونم ديروز بود يا پريروز..... ولي روز باحالي بود. همون روزي كه اون احمق ديوونه افتاد دستم و التماس مي‌كرد بهش رحم كنم. ولي منو كه مي‌شناسين، رحم تو كارم نيست. اونم درست وقتي كه يه همچين بشكه‌ي خوني مي‌تونست سهميه‌ي غذايي چند روزمو تامين كنه.

چه انگشتاي ترد و خوشمزه‌اي داشت! نمي‌شد از خيرش گذشت. و وقتي كه استخوناش زير دندونام قرچ قرچ صدا داد، بيشتر مصمم شدم كه تا تَهِ‌ش رو بخورم! نمي‌دونين چه لذتي داشت كه دونه دونه انگشتاي لذيذش رو بخورم در حالي كه اون داشت داد مي‌كشيد. بي‌رحمانه بود؟ من كه اين طور فكر نمي‌كنم!

براي اين كه به اون نشون بدم چه خون‌آشام خوش قلبي هستم، پلكاشو كندم تا واسه آخرين بار راحت دنيا رو ببينه. البته پلكاش خوشمزه نبودن،چون موقع خوردن يادم رفته بود مژه‌هاشو بِكنم!

ازش پرسيدم مي‌تونم بازوي راستش رو بخورم يا نه؟ گريه‌ش گرفت. ولي چون پلك نداشت وضعيت بدي شد!! خوني كه به خاطر كندن پلكاش توي چشمش رو پر كرده بود، روي گونه‌هاش ريخت، و من واسه اين كه اذيت نشه، خونا رو ليس زدم. ولي نفهميدم چرا جاي تشكر، ناله كرد؟!!

بقيه اعضاي بدنشو ان‌قدر تند تند خوردم كه نفهميدم چي شد، فقط مي‌دونم قلبش خوشمزه‌ترين عضوي بود كه خوردم..... و چشماي آبيش كه لزج، ژله‌اي و آبدار بودن.... ديگه كاملاً سير شده‌بودم!!  

+ نوشته شده در سه شنبه 29 بهمن1387ساعت 7:28 بعد از ظهر توسط جنایتکار |


 

روز اولي كه ديدمش، واسه اين كه بهش ثابت شه دوسش دارم،

براش يه پيتزاي خوشمزه درست كردم. اون شب طي يك شام

رويايي با هم خورديمش. و اون ان قدر خوشش اومد كه ازم خواهش

كرد هر دفعه كه مي بينمش، واسش درست كنم. آره، مواد اوليه

راحت گير نمي اومد، ولي من قبول كردم. مدتها بود جز پيتزاي من،

چيزي نمي خورد، اما ديروز، قرارمون رو فراموش كرده بودم، و وقتي

كه يادم اومد، حسابي دير شده بود. واسه همين مجبور شدم پيتزا

رو تند تند درست كنم. و اين باعث شد موقعي كه خواست پيتزا رو

بخوره، چشمش به اون انگشت لعنتي بيفته كه خوب لِه نشده بود و

ناخنش هم مونده بود. اون حالش بهم خورد و با گريه بهم گفت كه

انسان نيستم... اما شما بگيد، اون موقع كه اون "پيتزاي آدم" مي

خورد، انسان بود؟!! ......                

+ نوشته شده در پنجشنبه 24 بهمن1387ساعت 2:58 بعد از ظهر توسط جنایتکار |


" با تو تا هميـشه....."

و تلا قي چشمان سبزت با چشمانم آتشم زد. مىداني، آن روز كه دستان سردت را در دست گرفتم . لبهاي نازت را بر لبهاي داغ كرده ام گذاشتم، انگار ديوانه شده بودم.... مرا ببخش مهربانم! قسم مىخورم كه دوستت داشتم. اما تقصير من نبود. آن لبها بايد مال من مىشد؛ تو خيانت كردي! بگذار از قبل تر بگويم، از آن روز باراني كه لبهايت را بر لبهاي آن پسر عوضي ديدم.... تقصير من نبود. مرا ببخش نازنينم! دستانت را مىخواهم، اما... نه. ديگر دير شده است. تو اين جايي. مىبينمت. همين جا روي تخت، ديگر اما نمىتوانم لبخندت را ببينم. مىتوانم تمام شب، تا سر زدن صبح تنهايي لبانت را ببوسم، تو ولي ديگر هرگز حرف نخواهي زد... چرا كه قلب سرخت، ديگر نمىتپد، خاموش است... خاموش... تا به ابد. مرا ببخش عشق من! تو تمام دنيايم بودي، تو بايد مال من مىشدي. بايد. و من مجبور بودم به جرم خيانت كارت را تمام كنم. مجبور نبودم؟ آن روز، آري، ديوانه شده بودم..... مىدانم... مىدانم كندن پوست بلورين و در آوردن قلب مهربانت، بي رحمانه بود..... اما من هرگز خائن نبودم، بودم؟...

مرا ببخش زيباي من! همچنان دوستت دارم. هر شب كنار جسدت زانو مىزنم، دستانت را مىبوسم و بدن يخ كرده ات را به سينه ام مىچسبانم. آري تو راحت شدي.. من اما تازه بدبختي ام آغاز شده است... چرا كه پس از كشتنت، من عوض شدم.. من حالا يك خون آشام هستم. و تنها تو مىداني چرا. تو ديدي مرا هنگام كشتنت...آري. كذت كشتن تو، بيشتر از لذت داشتنت بود.

مرا ببخش محبوبِ فراموش شده ام.......!

+ نوشته شده در چهارشنبه 9 بهمن1387ساعت 8:15 بعد از ظهر توسط جنایتکار |


شنبه:

تشنه‌ام. چرا توي يخچال خون پيدا نمىشود؟ گيج شده‌ام... ساعت حدود 7 صبح است و تشنگي دارد ديوانه‌ام مىكند... كه ناگهان بويش را حس مىكنم.... بوي خون! تلو تلو خوران از اتاق بيرون مىروم... بايد پيدايش كنم. طعم گرم و نمكىاش زير زبانم است. تمام ذرات وجودم دنبالش مىگردند...خودش است! همان ابلهي كه آنجاست! بويش را حس مىكنم... همين جا روي تخت... حمله مىكنم. جيغ مىكشد اما اهميتي ندارد. با بىرحمي پوست لطيف گردنش را مىكنم و با پاره كردن گوشت لذيذش عطشم را فرو مىنشانم. از آنجا كه خون آشام خوش قلبي هستم و مىخواهم لطفي در حقش كرده باشم، سرش را از تنش جدا مىكنم...

شاد و خندان به طرف دانشگاه راه مىافتم.

 

 

يكشنبه:

  ديروز وقتي سر جدا شدة دختر را ديدم، چهره‌اش مرا به ياد كسي انداخت... چقدر شبيه نامزدم بود! من او را كشته بودم؟ به ياد نمىآورم. اصلا آيا دوستش داشتم؟ اهميتي نداشت. چون حالا خون تازه دارم....اووم‌م‌م‌م!

تلوزيون روشن است و هواشناسي هفته‌اي ابري را پيش بيني كرده است. چه خوب. ديگر از آفتاب خسته شده بودم....اما مِترسم خون‌هايم يخ بزند.... چه افكار احمقانه‌اي!

روز خسته كننده‌اي بود. شايد فردا دست به يك قتل عام بزرگ بزنم...

 

 

دوشنبه:

دو-سه تا از هم كلاسي‌هايم را براي مهماني دعوت كرده‌ام. اميدوارم بيايند؛ من براي كشتن حاضرم! هيجان زده‌ا‌‌‌م. قلبم تند تند مىزند. همه چيز براي يك مهماني خونين و عالي آماده است.... بهترين لبا‌س‌هايم را مىپوشم، براي چنين مهماني لذت بخشي بايد سنگ تمام بگذارم... هرچند تا نيمه‌هاي شب بيدارم، اما كسي نمىآيد.

يك ليوان خون مىنوشم و با همان لباس‌ها به خواب مىروم.

 

 

سه‌شنبه:

شب است. هيچ صدايي شنيده نمىشود... فقط من هستم؛ من و جسدهاي كنارم... منگ روي زمين افتاده‌ام. در واقع نمىدانم اين همه جسد از كجا آمده‌اند. آيا من آنها را كشته‌ام؟ نه.... اما دستانم خوني ست و حتي طعم شور و لذيذ و داغ خون هنوز زير زبانم است.. شايد هم فقط خونشان را خوردم؟! نمىدانم... نمىدانم....

سعي مىكنم از جايم بلند شوم. با اين همه جسد چه كنم؟ بهترين كار اين است كه فوري از ايجا بروم....اولين قدم را كه برمىدارم، كسي داد مىزند: قاتل!

برمىگردم... آدم احمق! به سمتش مىروم... ترسش را احساس مىكنم... و من با صدايي آرام مىگويم:" من اين ها را نكشته‌ام، اما بدم نمىآيد تو را بكشم." نمىدانم اين موقع شب او اين‌جا چه مىكند. فقط به وضوح مىبينم كه يك مرد است. هرچند چشمان انساني او در اين تاريكي نمىتواند با چشمان تيز من برابري كرده و مرا ببيند. نزديكتر مىشود و تلاش بيهوده‌اش را براي فرار مىبينم؛ اما مهلت نمىدهم. گردنش را پاره مىكنم و دهانم را نزديكش مىبرم.... تمام وجودم را يك لذت ناگهاني فرا مىگيرد. لذت خوردن خوني لذيذ. امشب را نيز به راحتي مىخوابم....     

+ نوشته شده در سه شنبه 8 بهمن1387ساعت 6:17 بعد از ظهر توسط جنایتکار |


  ادامه ی این مطلب در هفته ی آینده. . .

 

سایه های آب و آتش دست هایم را می نوازند

                     همه جا سکوت است

                               شب بر سرم می بارد

    آوایی خاموش در گوشم لالایی می خواند

                                                اما به خواب نمی روم

            چون هم اکنون نیز خواب هستم

                                                   مشت های گره کرده ام را بی هدف

             به در و دیوار می کوبم

                             دردی حس نمی کنم

                                             فریاد می کشم

                    دیوانه می شوم

                                      گریه می کنم

        اما در ها باز نمی شوند

                          در لحظه لحظه ی زندگیم

                                 می دانم که آزاد ترین زندانی دنیا هستم

                     روزها.شب ها

                            ماه ها.سال ها

                                           همه به سرعت می گذرند

               و  امید به رهایی از بند

                      بیش از پیش برایم به رویایی دست نیافتنی می ماند

   گاه فکر می کنم که در زنجیر تقدیر و سرنوشت اسیرم

     ولی با این وجود نا امید نمی شوم

اکنون

          مجنون مرگم و دیوانه ی جنون

شیفته ی دردم و عاشق رنج

                                       مست اندوه و غرق شقاوت

من فرشته ای از جنس شیطان هستم. . .

 

                                                   خدمات وبلاگ نويسان جوان              www.k2sms.sub.ir

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه 31 شهریور1387ساعت 11:25 قبل از ظهر توسط لیکا |


به دنیا آمدم. این شوم ترین تولد جهان بود...

رشد کردم. این خبیث ترین موجود عالم بود...

خون آشام شدم. و این وحشیانه ترین قتلی بود که در دنیا صورت گرفت...

و من به تلخی زندگی را ادامه دادم... تقدیر مرا این گونه ساخت و بزرگم نمود. خواب هایی پریشان و آشفته از ناله های مقتولین بی گناه...

ولی گناه من چیست؟ من هرگز نمی خواستم این باشم...

اشک از چشمان سیاهم بر روی لب های سرخم می چکد... اشکی به شوری خون  به زلالی نفس و به بدی تمام زشتی ها...

در  دنیای سیاه من هیچکس حق زندگی ندارد... هیچکس... و هیچکس...

(درد و دل های یک خون آشام بخت برگشته!!

+ نوشته شده در جمعه 22 شهریور1387ساعت 6:45 بعد از ظهر توسط جنایتکار |


Hi

welcome to our lovely Hell

In here we try to recomend you the best ways to 

eat your teachers

drown your parents

murder your sisters and brothers

get rid of your pest classmates

and  many many thing that you may need

Next week you can see our cooking guide who can cook the most bloody food in wich are raw

 If you want to talk to us more about it you can have our ID

Rhen_Black

We wish you horror and awfull nights for ever

Our Special course is with you until you die

 

+ نوشته شده در پنجشنبه 21 شهریور1387ساعت 9:19 بعد از ظهر توسط لیکا |


ـ اول اینکه دلشو داشته باشی گوشت آدم بخوری (بی رودروایسی)

ـ دوم اینکه باید از کم کم شروع کرد. یعنی یه مدت پوست لبتو هی بکن و بخور. اگه خون اومد که چه بهتر. 

ـ بعد از یه مدت که این کارو کردی، می تونی بری سراغ بند انگشتات و یه کوچولو سرشو گاز بگیری. پیشنهاد من اینه که وقتی دستتو بریدی، حتماً یه کمشو امتحان کن!

ـ بعد از اون باید به فکر تیز کردن دندونات باشی. برای اینکه ابتدای کاری، بهتره سراغ یه نی نیِ خوشگل و بانمک بری و بند انگشت کوچولو و نازکشو بِکَنی و نوش جان کنی. نه دلت نسوزه... بالاخره آدمخوار هم باید زندگی کنه و زنده بمونه!

ـ وقتی پیشرفته شدی، می ری سراغ یه انگشت کامل و مزه شو می چشی.

ـ بعد از اون، وقتِ اینه که یه دست کاملو بخوری. می تونی شبا راه بیفتی توی خیابون و کوچه های خلوت. مشکلی پیش نمیاد. عوضش سیرت می کنه. حداقل تا سه روز. فقط... ممکنه یه ذره ترسناک باشه که صبح، یه نفرو کف خیابون پیدا کنن که یه دستش ناشیانه کَنده شده!

ـ دیگه فکر نمی کنم نیازی باشه بقیه شو توضیح بدم. همین که یادگرفتی، خوبه. بعداً شاید خواستی گردن و پا رو هم امتحان کنی. به نظر من باید آدمخوار وجود داشته باشه تا مردم زیاد نشن و دنیا منفجر نشه. جدی می گم(!!)

+ نوشته شده در چهارشنبه 20 شهریور1387ساعت 2:44 قبل از ظهر توسط جنایتکار |


+ نوشته شده در سه شنبه 19 شهریور1387ساعت 2:53 قبل از ظهر توسط لیکا |


اگه شما هم مثه ما دنبال عکس های خونین و تهوع آور و همچنین ترسناک هستین، می تونین کلمه های زیر رو توی یاهو! و گوگِل سِرچ کنین. (البته ما در قبال دیدن عکس های بالای هجده سال هیچ مسئولیتی قبول نمی کنیم و خودتون اون دنیا باید جواب بدین!)

 

-         Zombies

-         Vampire

-         Ghost

-         Bloody Death

-         Living Dead

 

+ نوشته شده در سه شنبه 19 شهریور1387ساعت 2:14 قبل از ظهر توسط لیکا |


فالنامه ی شیاطین

به شما پیشنهاد می کنیم که اگر مایلید فال بقیه ی دوستان و آشنایانتان را هم بخوانید و از خواندنشان لذت ببرید. پس از خواندن این فالنامه هیچ راه گریزی برای شما وجود نخواهد داشت.

(نظر فراموش نشود!)

متولدین فروردین ماه:

با خشنودی فراوان به شما می گوییم که مرگی دردناک خواهید داشت! پس سعی خودتان را برای فرار از دام سرنوشت بکنید! شما به آهستگی و با درد و زجر فراوان خواهید مُرد... یا به طور واضح تر به قتل خواهید رسید! درحالی که دندان های سفید و زیبایتان در دهان زیباترتان ریخته و چشماهای زیباترترتان از حدقه آویزان است! برای قاتل شما آرزوی موفقیت می کنیم!

متولدین اردیبهشت ماه:

با اطمینان می گوییم که جهنم زیر پای شما قرار دارد و الان است که دهان باز کند و شما را ببلعد! پس مواظب خودتان و جان عزیز و خوشمزه تان باشید! چون همین جهنم ممکن است دهان یک اژدهای مخوف باشد که قصد دارد شما را با دندان هایش تکه تکه و ریز ریز کند! البته باید گفت این اژدها عادت دارد قبل از کشتن قربانی اش رگ های لیز و با نمک او را بیرون بکشد و مثل ماکارونی بخورد. امیدواریم موفق هم بشود....

متولدین خرداد ماه:

شما مرگ سریع و خونباری خواهید داشت. به طوری که خون شما تا شعاع یک متری تان را رنگین خواهد کرد! (برایتان متأسفیم!) شما مایه ی سرافکندگی بقیه ی متولدین ماه های دیگر هستید. چون بلد نیستید مراقب خودتان باشید و بر خلاف همه ی آنها مرگ سریعی خواهید داشت. نفرین ما همواره پشتوانه ی شماست... موفق باشید!

متولدین تیر ماه:

خوشبختانه یا بدبختانه مرگ شما به همراه توده ی فشرده ای از آتش و جوی رقیق و هوایی صاف تا کمی طوفانی خواهد بود. نظرتان در مورد برشته شدن چیست؟ اگر خوشتان نمی آید اظهار تأسف می کنیم و می گوییم که همین اتفاق هم خواهد افتاد! امیدواریم از آن لذت ببرید... (به نظر شما کباب انسان چه مزه ای است؟ من که فکر نمی کنم جالب باشد!)

متولدین مرداد ماه:

به متولدین این ماه مژده می دهیم که مرگی شیرین و آرام و بدون درد خواهند داشت. متأسفانه به خاطر تولد نویسنده ی این مطلب در ماه مرداد از به خاک و خون کشیدن متولدین این ماه معذوریم!! پس از مرگ پروانه ای و شاعرانه ی خود لذت ببرید! (جداً برایتان بهترین و شیرین ترین مرگ ها را آرزومندیم!)

متولدین شهریور ماه:

مرگ شما تهوع آورترین مرگ ممکن است. چه کسی فکر می کرد که شما در آخر دست به خودکشی ای بدین شکل بزنید؟ (واقعاً به وجود شما افتخار می کنیم!!) شما را درحالی پیدا می کنند که دل و روده ی خود را بیرون کشیده اید و در حال.... درحال.... درحال.... (اَه ه ه ه ه) درحال خوردن و جویدن آن هستید! مزه ی آن چه طور است؟!

متولدین مهر ماه:

به دلیل اینکه در ماه نحسی به دنیا آمده اید (چون ماه شروع مدارس و دانشگاه ها است) فجیع ترین و مشمئز کننده ترین مرگ را در وحشتناک ترین شرایط خواهید داشت. مرگ شما به دست دبیران و استادانی خواهد بود که از آنها متنفرید... آنها درکمال آرامش و رضایت فراوان شما را به سیخ کشیده و بقیه ی شاگردانشان را به خوردن گوشت کبابی شما دعوت خواهند کرد. اما نا واردی آنها در طبخ کباب شما را زغال خواهد کرد ...

متولدین آبان ماه:

شما به شکل بسیار توپ و باحالی خواهید مُرد! تا به حال فیلم «عروسک شیطان» را دیده اید؟ اگر ندیده اید به هیچ عنوان آن را از دست ندهید چون سرنوشت شما به آن پیوند خورده است. شما به قتل خواهید رسید و جسدتان تکه تکه خواهد شد. قاتلین شما (که خدایشان بیامرزد و همیشه موفق و مؤید باشند) اعضای بدن شما را به جسد دیگری پیوند خواهند زد و از شما عروسکی شیطانی برای قتل عام مردم خواهند ساخت. از تجربه فوق العاده تان لذت ببرید!...

متولدین آذر ماه:

علاقه ی شما به پیوستن به خون آشام ها دست آخر کار دستان خواهد داد. و اگر هم علاقه ای ندارید بازهم به این سرنوشت شوم دچار خواهید شد. تا به حال اسم "Happy tree friends"  به گوشتان خورده است؟ شما در شب هالُوین درحالی که لبخندی گَل و گشاد و شیرین بر لبان سرختان نشسته است به شیوه ای مانند شخصیت های "Happy tree friends" خواهید مُرد. پس از مرگ خون آشام ها شما را به زندگی باز خواهند گرداند تا زندگی تان را با مِک زدن خون مردم زیبا و رنگین کنید!

متولدین دی ماه:

شما به شکل قندیل بسته و یخمکی خواهید مُرد. و هنگام مرگ قلب درحال تپشتان در دستانتان قرار دارد. پاهایتان به فاصله ی نیم متر از بدنتان افتاده اند و دستانتان تنها روی هم چهار انگشت دارند. اگر دنبال بقیه ی انگشتانتان هستید می توانید به معده ی آدمخواری که زحمت نوش جان کردن شما را کشیده مراجعه کنید و از این تجربه ی شگفت انگیز لذت ببرید!

متولدین بهمن ماه:

بهتر این است که به حال خودتان زار بزنید! جدی می گوییم! بار سفره کردن شکم شما را حیوانات وحشی جنگل آمازون (!) به دوش خواهند کشید. شما زنده خواهید ماند تا شاهد خورده شدن و بیرون کشیده شدن تک تک اعضای درونی بدنتان باشید. حیوانات جنگل پس از مرگتان با جسدتان پارتی راه می اندازند که بیا و ببین! (اگر شانس بیاورید اول از همه قلبتان را بیرون می کشند تا زودتر خلاص شوید. پس مهره ی «شانس»تان را قبل از سفر به جنگل فراموش نکنید.)

متولدین اسفند ماه:

چون شما متولد آخرین ماه سال هستید و در آستانه ی شروع تعطیلات شیرین سال نو هم می باشید و همچنین به خاطر خوشحالی بی حدو حساب ما از این موضوع (که مدتی راحت و آسوده به قتل مردم می پردازیم) تصمیم داریم که خودمان به سراقتان آمده و شما را به نیش بکشیم. گوشتتان نوش جانمان و خونتان گوارای وجودمان! سال نوی رقت انگیزی را برای خانواده ی شما آرزو می کنیم!!!

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه 19 شهریور1387ساعت 2:9 قبل از ظهر توسط جنایتکار |


ما شدیداً نیازمند کمک­ها ی قرمز و خونین شما هستیم!

 

لطفاً با پیشنهادات و نظرات خود وبلاگ ما را با خون خود رنگین کنید!!!

+ نوشته شده در سه شنبه 19 شهریور1387ساعت 2:7 قبل از ظهر توسط جنایتکار |


 

قلبم به شدت می زد. گوشه ای مخفی شده بودم. یعنی من هم می توانستم؟ این غیر قابل انکار بود. من هم باید این گونه می شدم. بلند شدم و از مخفیگاه کوچکم بیرون آمدم. در آیینه نگاه کردم. این من بودم؟!! در چشمانم برقی شیطانی دیده می شد. تشنه ی چیزی بودم. چیزی مثل... مثل... خون!

خواهر کوچکم همین نزدیکی ها بود. حتماً گوشت شیرینی داشت!!!

به سراغش رفتم. روی دفتر نقاشی اش خم شده بود و زیر لب شعری کودکانه زمزمه می کرد. خم شدم و به طور ناگهانی به گلویش چنگ زدم. جیغ مضلومانه ای کشید. و من بر فشار انگشتانم به دور گلوی ظریف او افزودم. صدای خورد شدن استخوان نازکش را شنیدم. چه لذتی داشت!!! خون گرم و لذیذ و شورش فوران کرد و روی صورتم پاشید. با لذت دور دهانم را لیسیدم. بعد سرم را جلو بردم و مشغول مکیدن گردنش شدم. وای! چه طعم خوشایند و عجیبی! تا به حال تجربه ی چشیدنش را نداشتم. اکنون احساس خوبی دارم. احساس کشتن! خونخواری و جنون...

 

+ نوشته شده در دوشنبه 18 شهریور1387ساعت 3:23 قبل از ظهر توسط جنایتکار |


 

دردناک ترین مرگ ممکن 

 

را برای شما آرزومندیم!!!!

 

+ نوشته شده در دوشنبه 18 شهریور1387ساعت 2:36 قبل از ظهر توسط جنایتکار |